در حال بارگذاری ...
دلنوشته نادر برهانی مرند برای مرحوم کریم اکبری مبارکه

حرف اصلی اش همچنان ناگفته ماند

ایران تئاتر _ نادر برهانی مرند : غروب گاهی بود و من مهمان داشتم. آمدم بیرون که مهمانم را بدرقه کنم. چشمم افتاد به ایشان؛ کریم اکبر ی مبارکه...

غروب گاهی بود و من مهمان داشتم. آمدم بیرون که مهمانم را بدرقه کنم. چشمم افتاد به ایشان؛ کریم اکبر ی مبارکه. اسمی که مثل اسم خودم آهنگ خاصی داشت و  در یاد می ماند. مردی نازنین که تا هم کلامش شوی یاد بچه های با صفا و با مرام جنوب شهر تهران می افتی.

احوال پرسی کردیم و هرچه اصرار کردم که چند دقیقه ای پیش ما باشد و یک فنجان چایی با ما بخورد قبول نکرد. عصبی بود. کنجکاو شده بودم علت عصبیتش را بفهمم. آقای شیرازی چایی آورد، دیگر نتوانست دست رد به سینه ی او بزند و به احترام آبدارچی دبیرخانه! چند دقیقه ای مهمان دبیر جشنواره ی فجر شد.

قلبن دوستش داشتم. انسان وارسته و بی ریایی بود. از آن مومن های واقعی و ناب که این روزها کیمیا است برای خودش! یکی دو بار برای داوری هم سفر شده بودیم و اخلاقش کم و بیش دستم آمده بود. آخرین بار سربند همین اعتقاد قلبی ناب از رای دادن به بازیگری بانوان در بخش تاتر خیابانی سر باز زده بود و در نهایت به اصرار من و جمشید جهانزاده کوتاه آمده و زیر بار رفته بود.

باری با اکراه به اتاق ما آمد. می توانستم اکراهش را درک کنم، این همان حسی بود که خودم هم مثل غالب اهل هنر هنگام ملاقات با مدیر یا مسئولی گرفتارش می شوم. حتی اگر طرف رفیقم هم بود مراقبت می کردم که فاصله ی منطقی و لازم را رعایت کنم.

می گفت آمده است تا کارت اختتامیه را بگیرد. با این که یکی از تجلیل شوندگان ما بود، ولی خودش آمده بود. دوستان اصرار کرده بودند که با پیک بفرستند و قبول نکرده بود و گفته بود : " چه کاری است؟ دبیرخانه سر راه هر روز من است و خودم می آیم می گیرم". اما آن روز عصبی بود و تو می توانستی این عصیبت را که ناشیانه سعی در پنهان کردنش داشت، در تمام سکنات و وجناتش حس کنی. نگذاشت علتش را بپرسم. بی مقدمه پرسید چرا من؟ سوال سختی بود. پاسخش با توجه به حسی که دچارش بود، برایم آسان نبود.  منظورش این بود که چرا من را برای تجلیل در اختتامیه انتخاب کرده اید؟

می دانستم چند سالی است درگیر بیماری سختی است که حسابی رنجور ش کرده است. گفتم : چرا شما نه؟ چه کسی شایسته تر از شما؟ شما دیگر از سابقون هستید و تازه دیر هم شده شاید! علت دیگری ندارد. باز گفت: راستش را بگو برهانی!. می دانستم ته ذهنش چه می گذرد. گفتم آقا کریم شما هم مثل اساتید دیگر، حسین عاطفی، مهدی لزیری و آندرانیک خچومیان عزیز، سال هاست که زحمت این تاتر را می کشید. این کمترین کاری است که می شود در شان شما انجام داد. قانع نشده بود. کاملن معلوم بود. ادامه داد: من خیلی حرف دارم روی صحنه بزنم ها. گفتم میدان شماست هرچه دل تنگتان خواست بگویید. چایی اش را خورده و نخورده  خداحافظی کرد. موقع خداحافظی اسطقدوس و لیمو و اشتباه نکنم آویش توصیه کرد به من. من سرمای سختی خورده بودم آن روزها چیزی شبیه کرونای امروز! اصلن شاید خودش بود و اسمش را آن موقع نمی دانستیم!
روز اختتامیه بغضش ترکید" من پنجاه سال زحمت کشیدم." ولی یقین دارم حرف اصلی اش همچنان نا گفته ماند. یادش سبز.




نظرات کاربران